حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

ترانه مادری

1392/2/25 18:43
نویسنده : عروسک خانوم
340 بازدید
اشتراک گذاری

.

.

دستمو می گذارم روی دلم

مثل یه موج از زیر دستم رد می شی

قلبم هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوورررری میریزه پایین

باورم نمیشه تو همون آلبالو کوچولوی من هستی که الان این جوری تو دل مامان بالا و پایین

میری

باورم نمی شه که داره یه عضو جدید بهمون اضافه میشه

یه عضو جدید از گوشت و پوست خودم

باورم نمی شه دارم  "مـــادر" میشم

ولی چشمه های مهر مادری رو توی وجودم حس میکنم که

داره یواش یواش می جوشه

گاهی اوقات وقتی حرکت می کنی ناخودآگاه قربون صدقت می رم

همش لحظه های با تو بودن رو تصور می کنم

لحظه ای که راه میری، زبون باز می کنی، شیطنت هات یا حتی پوشک عوض کردنت

 

هفت ماه این سفر سپری شد داریم به لحظه فرود تو ،مسافر کوچولوی من، نزدیک میشیم

این روزا من هر روز ضعیف تر وسست تر میشم پادرد ،کمر درد ،تنگی نفس و خستگی کلافم می کنه 

و ضربه های تو هر روز محکم تر و با صلابت تر میشه و این برای من زیبا ترین چیزه

داریم خونه روبرای ورود تو اماده میکنیم

هرچند از من کار زیادی بر نمی اد و زحمتها به عهده بقیه است

 

 

 من هر روز برات آرزوی سلامتی  میکنم

دوستت دارم     پسرم

 

 

                 

           


 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (18)

نسیم-مامان آرتین
30 مهر 91 8:49
ایجونم
عزیزم قدر این لحظات رو بدون چون بزودی بعد از تولد نی نی دلتنگ این لگد زدنها میشی


الان که بی صبرانه میخوام زود تر ببینمش
مامان سانلی
1 آبان 91 15:07
من نیام تو هم نمی یای پیشمون دیگه حالا که اینجوریه...امیر جون یه لگد محکم حواله دل مامانت کن


ای بابا
این امیر علی به اندازه کافی منو لگد بارون می کنه
شرمنده مشغول خونه تکونی بودم زیاد آن نمیشدم
مامان نورا
2 آبان 91 16:18
روزهاي معركه اي رو سپري ميكني وقتي لگد ميزنه عاليترين حس عالمه ولي قشنگتر از لگد زدن شير خوردنشونه
زینب السادات(مامان تسنیم)
2 آبان 91 17:38
وای گفتی از خستگی کمردرد و تنگی نفس و... ولی الان که اینقدر خوشگل میشینه و چهردست و پا میره و بلند بلند میخنده انگار یادم رفته من هم همچین روزهای سختی داشتم....
مامان سانلی
2 آبان 91 18:16
خصوصی داری دوستم
مامان سانلی
2 آبان 91 18:18
وای.خصوصی رو یادم رفت بزنم. تاییدش نکن لطفا .حذفش کن
مريم مامان اميررضا
3 آبان 91 15:29
اي جان .... سلامت و قوي باشي مامان با احساس

متشکرم
و همچنین


مريم مامان اميررضا
3 آبان 91 15:30
با اجازه لينكت كردم
مهسا(مامان کیان)
6 آبان 91 8:56
عزیزم مطلبت را خوندم و دلم برای این روزهام تنگ شد. لذت ببر عزیزم. ممنون که به وبلاگ کیان اومدی. از تعریفت هم خوشحال شدم چشمات اتاق پسری را خوشگل می بینه. لینک سیسمونیشو باز کردم دوست داشتی عکسهای اتاقش را اونجا ببین.
رویا
6 آبان 91 23:49
الهی به سلامت بیاد تو بغلت مامانی
مامان حانیه
7 آبان 91 11:29
مامان شین
7 آبان 91 13:59
سلام خانمم...مبارکه اسم غنچه ات...واااااااااای دلتنگ لگد زدنای ناز پسرم شدم...قدر این لحظه ها رو بدون چون بعدا خیلی دلتنگ می شی...تونستی فیلم برداری کن. و به یادگار نگه دار...... بزار بیاد تو بغلت یادت می ره که چقدر بخاطرش کمر درد و پا درد کشیدی...وااااای منم ماه های اخر این جوری بودم....سالم و سلامت باشی
مامانی درسا
8 آبان 91 3:15
عزیزم خدارو شکر هفت ماه رو به سلامتی سپری کردین انشاالله ..... بزودی پسر گلت زمینی میشه ...... انشاالله مامانی برین خصوصی
مامانی درسا
8 آبان 91 3:16
عزیزم پستای رمز دار فرشته ی من


صدف
11 آبان 91 1:16
ممنون عروسک خانم که بهمون سر زدین....امیدوارم مسافر کوچولوتون به سلامتی بیاد.....الان که برا شما نظر میزارم خیلی دلم گرفته....انگار دلم میخواد با یکی درد و دل کنم.....امیدوارم هیچ وقت مثل الان من نگید ای کاش فقط مسئول خودم بودم تا از این زندگی برم....برم و پشت سرمو نگاه نکنم...برم که برم فقط همین

چرا عزیزم
زندگی همیشه پر از فراز ونشیبه
یه زن عاقل میتونه با استفاده از یه مشاور متبهر زندگیو به کام خودش و خونوادش شیرین کنه
فقط نا امید نباش و به از خدا کمک بخواه





مامان وندا
11 آبان 91 1:17
ایشالا دو ماه دیگه گل پسر نازتو بغل میکنی....می بوسیش....و یه عالمه کارای مادرانه
مامان آریا
13 آبان 91 9:10
سلام عزیزم
مرسی که بهمون سر زدین
منم عاشق این لگدها بودم قند تو دلم اب میشد.ولی زیباتر از این لگد ها الانه که دستاشو دور گردنم حلقه میزنه و منو بوس میکنه خیلی دلنشینه امیدوارم هر چه زودتر این احساس رو هم تجربه کنی.
براتون چند تا پیشنهاد دارم :
حالا که تو ماههای اخرین بیشتر واسش کتاب بخونین موسیقی کلاسیک گوش بدین اینها همه راهکارهاییه که باعث تقویت هوشش میشه
موفق باشی عزیزم

کی میشه اون روز بیاد که تا بگی یه بوس اونم لباشو بچسبونه بهم

ساحل
14 آبان 91 13:58
چه زیبا نوشتی, پس فکر کنم لگدهای پسرت مثل دختر من نیست که جیغت را در بیاره هههه..


نه دیگه قبلا از اون لگد های جانانه زیاد نثارم میکرد
ولی دیگه الان بچم بزرگ تر که شده ماشالا عاقل تر هم شدهبا متانت رفتار می کنه
فکر دیگه باید زنش بدیم